•سپتامبر 10, 2007 • 5 نفر نظر دادن تا حالا! نظر شما چيه؟

از نظر من مرد یعنی مرد . یعنی همین معنی و مفهومی که از شنیدن کلمه مرد به ذهن الغا می شود . مرد از نظر من یعنی پر جذبه و مغرور .موجودی با ثبات و استوار ، منطقی و وفادار به خویش و بی عیب و نقص درست مثل یک اثر هنری . که خودش را ارزان نفروشد . با قامت کشیده با شانه های ستبر و پهن . مسئولیت تمامی دروغ و راست های زندگی اش را به راحتی بپذیرد. با لبخندی سرد و سنگین که وجود تو را به بودنت مشکوک کند. مرد برای من به معنی معشوق نیست . مرد برای من یک رقیب است که ارزش جنگ داشته باشد . مردی که او را به چالش بکشی ، به او بد کنی ، برای او مانع بتراشی و اینقدر وجود و هوش داشته باشد که این را پس زدن نداند . مردی که چیزی از وجودش به من سرایت نکند به جز قاطعیت و آرامش . مردی که به همه چیز مسلط باشد و در عین حال مانند کودکی همه وقایع را به همان گونه که اتفاق می افتد بپذیرد . مردی که شکنجه کردنش کاربیهوده ای نباشد . مردی که بتواند از دهانت خارج کند ” من شکسته ام “. مردی که نخواهد تاوان چیزی را بدهی . تاوان زیبا پرستی و دیگر خواهی و خانواده خواهی را.مردی که بتوان او را تا جهنم واقعی پیش برد و باز گرداند . مردی که بتواند حکم کند ، مرا بشکند و بر من تسلط و اشراف داشته باشد. اراده زندگی و هستی را در وجودش داشته باشد . چیزی که به او خواهم داد تنم از روی دلسوزی و از خود گذشتگی نخواهد بود . در روابط با انسان ها هیچ گاه اینها را درک نکرده ام و اصلا این ها را امکان پذیر نمی دانم .من هر چیزی را به راحتی می پذیرم ، هر چیزی را ، به جز آنچه که برای دیگران راحت ترین و سهل ترین راه است ، یعنی راه میانه . شاید بقیه توجیهات و دلایل کافی داشته باشند اما می دانم که کنار آمدن با میانه ها کار من نیست . پس با بدترین ها در می آمیزم و بهترین را پشت سرم پناه می دهم. سلول های مغزم را برای بدترین ها حرام می کنم . تا روزی که یاد بگیرم متنفر نباشم . تا روزی که یاد بگیرم به اینها توجهی نکنم. آیا چون نمی توانم با آنها بجنگم ضعیفم؟ من نمی خواهم شاهد نابودی باشم. قبل از اینکه از بین ببرند من خودم را از بین خواهم برد . آنچه که آنها خرج این کار می کنند در مقابل آن چه من می دهم بی مقدار است. من دیگر به خودم اجازه نمی دهم که در دنیای اینها شاد و خوشبخت باشم. حالا که مجبورم در دنیای اینها زندگی کنم پس زجر کشیدن را انتخاب می کنم. در تمامی لحظات عمرم با هر عمل شرم آوری که انجام دهم. تظاهر اهمیت قضیه را روشن تر می کند . من با اینها نمی خندم و نمی جنگم. این تنها راهیست که می دانم و از من ساخته است. سرم را زیر برف نمی کنم .راست در چشمان این دنیا می نگرم. از لاک خودم سنگر نمی سازم بلکه به طرف دنیا می روم و با زشتی ها و دردهایش زندگی خواهم کرد و بدترین بلاهایی که می تواند بر سرم بیاورد را انتخاب می کنم . در مورد چه می گفتم ؟ مرد؟ آها مرد… بله مرد… می دانی نقطه ای وجود دارد که در آن درد متوقف می شود… 

* خواندن کتابی که گفته بودم در شکل گیری این افکار تاثیر گذار بود.

•سپتامبر 5, 2007 • بدون دیدگاه

1-      دوباره نامه اعتراضم رو تو دانشگاه به جریان انداختم.
2-   امشب مهمونی خداحافظی استاده و منو دعوت کرده ولی فکر نمی کنم وجودم اونقدر ها ضرورت داشته باشه. کلاً از جمع افراد هم سن و سال خودم لذتی نمی برم.
3-   شب ها کتابی می خونم به اسم ” سر چشمه ” نوشته آین راند . پشت جلد نوشته ” در حقیقت بیانیه ای فلسفی است که در قالب یک رمان تحریر شده است .” این فلسفه ای که می گه عینیت گرایی یا objectivism  که به نظر میاد تفکر درست و کاملی می تونه باشه که بر پایه متافیزیک و منطق و طبیعت انسانی و اخلاقیات و سیاست و اصل زیبا شناختی هنر استواره . منقد خوبی نیستم و نمی خوام باشم ولی اگه دستتون رسید حتماً مطالعه کنید . البته باید برین دنبالش چون کتاب 1063 صفحه ای نمی تونه هولوپی بیفته جلو روتون.
4-      بد جور خوره این ارشد افتاده تو مغزم. تقربیاً رو دور خوندن افتادم.
5-      باید کمکش کنم که مرا و خاطرات را همه و همه را فراموش کند . نباید حالش را می پرسیدم.
6-      با شجریان عجب حال می کنم . دلم می خواهد پشتش را با ناخن بخارونم.
7-   برایش نوشتم ” تو را می خواهم ، همین طور که هستی و هستم ، نه از روی هوس بلکه سرد و آگاهانه و بدون پشیمانی . می خواهم تصاحب شوم ولی نه توسط یک معشوق بلکه به دست یک رقیب . رقیبی که با جسمش برمن پیروز شود . از این خواستن متنفرم. ”

•سپتامبر 3, 2007 • 7 نفر نظر دادن تا حالا! نظر شما چيه؟

چیزی بین تو و من وجود دارد که از بس آشکار است دلیلی برای ابرازش نداریم.هر دو آگاهیم…
تمام کردنش کار من نبود. شاید اولین بار باشد که از نتوانستن خودم لذت می برم . ماه پیش وقتی نوشت که آپارتمان را اجاره می دهد و پیش خانوادش می رود . نوشتم من دوست داشتم واسه آخرین بار اون خونه رو ببینم ، تو این فرصت رو ازم گرفتی .در جواب نوشت تو هم می تونستی خانم این خونه باشی ولی این فرصت رو ازم گرفتی ….
بعد از هفته ها کشمکش ساعت 1.5 شب خبر داد که اگه واسه آخرین بار می خوای اینجا رو ببینی می تونی بیای و گفت که اینجا ولی هیچی نیست . نوشتم میام و چیزی لازم ندارم. تا صبح اضطراب روبرو شدن با همه چیز هایی که خاکشون کرده بودم و قول داده بودم که دیگه حتی به یادشون هم نیفتم بی خوابم کرد. صبح به رسم عادت همیشه نوشت کجایی کی می رسی و گفت یاد اون روزها افتاده . منم به رسم همیشگی حتی اگه این جور نبود می نوشتم تو راهم. از کوچه سرم رو بالا گرفته بودم و به پنجره طبقه سوم که باز بود خیره شده بودم . وقتی رسیدم بر خلاف همیشه که اصلاً لحظه اومدنم رو نمی فهمید بالای پله ها منتظر ایستاده بود . وارد که شدم همه چیز هری ریخت تو سرم همه لحظات با هم بودن ، شومینه ، کاناپه ، آشپز خونه که محل کل کل سر غذا درست کردن بود ، و جای همه وسایل خونه که دیگه نبودن و عریانی خونه اینو به رخم کشید . به پاهام نگاه کردم که نا خودآگاه منو به اینجا کشونده بودن. روی سرامیک ها با احترام راه می رفتم ، انگار تنها کسانی بودن که شاهد بهترین پاییز و زمستون و بهار زندگی من بودن . دستم رو گرفت و به اتاق کشوند انگار فهمیده بود که تو ذهنم چی می گذره . تو اتاق هیچی نبود . غیر از موکت . دیوار رو که نم داده بود رنگ زده بود . یک دفعه دستم رو کشید و بغلم کرد. آغوشی که باور کرده بودم از دستش دادم . دنده هام زیر فشار آرنجش صدا کرد . سعی کردم خودم را رها کنم . اما هیچ صدایی از گلویم خارج نمی شد. با خودم فکر کردم مگر همین رو نمی خواستم؟ احساس کردم نمی توانم تاب بیاورم . زانو هایم می لرزید . گردنم زیر گردنش ترقی صدا کرد. به سختی خودم رو رها کردم . روی موکت نشستیم بدون هیچ حرفی .من از روی ضعف و اون از روی … نمی دونم. سرم را روی شانه هاش گذاشت و وقتی خودم رو پس کشیدم امر کرد نرو عقب. اما لج بازی منو که دید با یک حرکت سرم رو روی موکت برگردوند و داغ اولین بوسه رو به پیشونیم زد و بوسه بوسه بوسه …تنها فکری که بود این بود که برای آخرین بار در این اتاق … آنچه گذشت می تونست از روی عشق و محبت باشد، می تونست برای تحقیر و تمسخر باشه … ازم دست کشید و گفت کلافه ام می کنی بگو دردت می آید ، بگو نکن ، بگو نمی خوام … دندان هام رو از روی بازویم بلند کردم و مزه خون توی دهنم پیچید . گفتم نمی گم . گفت باید بگی . با تنها رمقم سرم رو تکون دادم و این کارم باعث شد اشک جمع شده توی چشمام روی صورتم پهن بشه . دستم رو دید گفت به چه قیمتی ؟ با بغض گفتم هر قیمتی . موهام رو توی دستش گرفت و توی چشمام نگاه کرد و پرسید هر قیمتی ؟ سرم رو تکون دادم هر قیمتی . گفت ارزششو داره؟ گفتم فقط کاش قیمتش پرداخت کردنی باشه . گفت می خوای ببینی قیمتش چقدره؟ گفتم می دونم. سرش رو پایین برد و چشمانم رو بستم …ناگهان ازم دست کشید . نفس کشیدم … تقریباً دو روز بود که چیز درست و حسابی نخورده بودم و بدنم کوفته شده بود . سعی کردم بشینم که وارد اتاق شد کمکم کرد بلند شم و به دیوار تکه ام داد چند لحظه بدون کوچک ترین حرکتی فقط نگاهم کرد . منتظرم گذاشت و بعد نزدیک شد و به راحتی از زمین بلندم کرد. سرم گیج رفت . چشمانم رو که باز کردم تو اتاق تاریکه که مورد علاقه من بود بودیم این اتاق هم باید شاهد می بود … آنچه گذشت می تونست از روی عشق و محبت باشد، می تونست برای تحقیر و تمسخر باشه می تونست برای تخریب و تلافی تمام آزار هایم باشه ولی هر دو خوب می دونستیم که کوچکترین حرکت و حرف می تونه همه چیز رو به هم بریزه و اون زمان هیچ کدوم تسلیم نمی شدیم…
فعلاً نمی تونم ادامه بدم شاید یه روز بقیه شو نوشتم…شایدم همین کافی باشه… نمی دونم…

•آگوست 31, 2007 • ۱ دیدگاه

1 – همیشه گذشته خوبه . چون هر چی که  بود گذشت . به سلامتی گذشته.
2 – باید تنبیه می شدم اما نه این جوری.نامردی بود . به راحتی غرورمو زیر پا می ذارم و می گم که دوستش داشتم . هر شب چند تا از 1493 sms  سو شدشو می خونم و به خودم لعنت می فرستم که چرا نفهمیده بودم که چقدر دوستم داشته و چقدر دوستش داشتم . اما اون همه بی اعتمادی رو نمی تونستم تحمل کنم . اون همه تهمت . تمام شد و فقط کار خودم بود . به سلامتی خودم.
3 – می ریم تو کار فوق فقط واسه رو کم کنی . به سلامتی پررو بازی.
4 – استاد عزیزم .ازت معذرت می خوام که بهت دروغ گفتم . وقتی تو این قدر حرفه ای لبان مرا می بوسی و می گویی من اولین هستم . من را هم مجبور به دروغ گفتن می کنی . به سلامتی دروغ .
5 – دارم به خواسته های خودم بها می دم حتی به قیمت شکستن. به سلامتی شکستن.
6- از این به بعد بیشتر میام. به سلامتی این همه علافی.
7- همه چيز براي من تا بينهايت به ابتذال گرفتار شده است .

•آگوست 22, 2007 • ۱ دیدگاه

تو هم با من نبودی،
مثل من با من
و حتا مثل تن با من!

تو هم با من نبودی،
آن که می‌پنداشتم باید هوا باشد،
و یا حتا، گمان می‌کردم این تو
باید از خیل خبرچینان جدا باشد.

تو هم با من نبودی،
تو هم با من نبودی!

تو هم از ما نبودی،
آن که ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من، چنان هم‌سفره‌ی شب،
باید از جنس من و عشق و خدا باشد.

تو هم از ما نبودی!

*

تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتا در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.

تو هم از ما نبودی!

*

تو هم مؤمن نبودی
بر گلیم ما و حتا در حریم ما،
ساده‌دل بودم که می‌پنداشتم
دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد.

تو هم از ما نبودی!

تو هم با من نبودی یار!
ای آوار!
ای سیل مصیبت‌بار!

•آگوست 7, 2007 • 2 نفر نظر دادن تا حالا! نظر شما چيه؟

1 – امروز جوجو جلو چشمام جون کند و مرد . نیم ساعت بالا سرش بودم و می خواستم خودم بکشمش که راحت بشه اما مامان نذاشت فقط با این نظر که ممکنه نمیره . مامان گذاشته بودش جلو پای فندق اونم پاشو گذاشته روش و گردنش شکست.دو ماه پیش تو پارکینگ پیداش کردم و 3 هفته با سرنگ بهش غذا می دادم تا شروع کرد به پر در آوردن . احساس می کنم وظیفمو خوب انجام ندادم. از عصر تا حالا محل فندق نمی زارم اونم تو ماشین روم آورد بالا .
2 – استاد موندنی شده و هر دو تشنه شدیم . 15 شهریور بلیط رزرو می کنه و گفت که منم درخواست بدم و اون طرقش با اون.به همین راحتی!
3 – خیلی خودمو احق دیدم وقتی گفت می تونی حرفامو دروغ فرض کنی  ولی دلیلی واسه دروغ گفتن ندارم! گفته بود زیاد روش حساب باز نکنم اما هفته پیش گفت که می خواد باشم و من باور کردم.
4 – از هر فرصت واسه راه رفتن رو اعصابم استفاده می کنه.
5 – مهدی ، داداش فائقه ، احتمالا تا 6 ماه دیگه بیشتر زنده نیست . مشکوک به هپاتیت . مرگ انسان ها رو به هم نزدیک می کنه .
6 – از این خونه متنفرم.
7 – از همه چی خسته به دوش سرد پناه می برم.

•جولای 23, 2007 • 6 نفر نظر دادن تا حالا! نظر شما چيه؟


1 – بالاخره گزارش رو تموم کردم و امیدوارم تا آخر این هفته تسویه حساب کنم.


2 – امروز جلو بابام ایستاده بودم داشت می گفت چندتا کاتالوگ هست که باید ترجمه کنم
. یهو بی مقدمه خابوند تو گوشم ! دست خودم نبود چشمام پر اشک شد و صورتم سوخت .
گفتم چته؟ خندید و گفت آخه خیلی باحال جلوم ایستادی و صورتتو گرفته بودی !!! قیافه
منو می تونی تصور کنی؟ یهو یادِ 5 سال پیش افتادم . البته می دونستم مسته و البته
بعدش نازکشی فراوون . اما تا الان حالم گرفته فقط یه بار از بابام بدتر اینو خورده
بودم.


3 – تنهاست و

sms
زده که دلش
منو می خواد کلی بحث پیش اومد و آخرش به این نتیجه رسیدیم که نه من می خوام اونو
ببینم نه اون منو . می گم پس چرا گفتی؟ می گه واقعاً نمی دونم . امروز می گم همه
فرصت هایی که واسه با هم بودن داشتیم رو تو حروم کردی. می گه درکت می کنم ، شاید
جای دیگه سرگرم بودی! من گفتم !!!!!!!! آخه چه ربطی داشت ؟ نه واقعاً چه ربطی داشت
این حرفش.


4 – غرورم اجازه نداد که بذارم فقط این یکی دو ماه موندن استاد رو باهاش سرگرم باشم
. بهش جواب رد دادم و در کمال ناباوری گفت که دوستم داره و الان نمی تونه قولی واسه
آینده بده اما شاید… من خندیدم . من؟ ازدواج؟


5 – می گه آخر هفته اینجاست . نمی دونم از کجا می فهمه که چه مواقعی دقیقاً من نمی
خوام ببینمش . دارم ازش متنفر می شم، شایدم شدم…


6 – مزخرف ترین فصل، تابستون با این لحظات کش دارش و لزج…

•جولای 21, 2007 • 2 نفر نظر دادن تا حالا! نظر شما چيه؟


1- نشستم و سعی می کنم که حواسمو جمع کنم تا گزارش کار رو بنویسم و بدم به دکتر .
پولمو که گرفتم باید تقریباً همشو بدم به افشین به خاطر قرضی که واسه دخترخاله
گرامی گرفتم و اصلاً واسه پس دادنش به روی خودش نمیاره.


2 - پنجشنبه بعد از 12 یا 13 سال پسری رو دیدم که اولین پسری بود که بهم گفت دوستم
داره . واسم نامه نوشت که دوستم داره و منتظرش بمونم اون موقع من شاید 5 دبستان
بودم یا اول راهنمایی و اون 2 سال از من بزرگتر بود و خانوادش داشتن اونو می
فرستادن بره پیش برادرش سوئد که درس بخونه. پسرخاله دوستم بود . دوستم دختر همسایه
بود. حالا بعد اون همه سال بی خبری من از دوستم به خاطر اسباب کشی و پیدا کردن
دوستم چند سال قبل. خودش از دوستم سراغمو گرفت و شماره داد . فکر کردم بد نباشه
تماس بگیرم چند ماه قبل از اینکه بیاد ایران با هم تماس داشتیم . تا بالاخره اون
هفته به صورت سوپرایز اومد ایران . پنجشنبه تو لابی یه هتل همو دیدیم . تکون نخورده
بود . همون صورت بچگونه همون طرز صحبت البته با چاشنی لحن اون طرف آب . بد نبود اما
واسه من خوب نبود . یادآوری خاطرات دوران کودکی که همشون هم خوب نبودن . کلاً حرفی
واسه گفتن نداشتیم .اون دستپاچه بود و من کسل . صحبت دور و بر هوا و خونه ها و پدر
و مادرها و درس و رشته اون و سختی فوق و دکترا و چندتا از خاطرات  گشت و در کمتر از
2 ساعت از هم جدا شدیم . گفت قدم بزنیم که من گفتم نه و دم هتل تاکسی گرفتم . از
پنجشنبه چند بار زنگ زده و کاملاً واضحه که من حرفی واسه زدن ندارم . پیشنهاد قرار
امروز رو هم پیچوندم . فکر نکنم اتفاق خاصی بیفته . کششی بهش ندارم. یه بار دقیق
برات تعریف می کنم .


3 - با استاد رابطه جدی شده و به دیدن خونه و روبوت هاش دعوت شدم . خندم می گیره .
نقاشی که کشیدم و قاب گرفتم و دادم بهش. پسره می گفت می شه تو کیفم بذارم ؟ اما تا
ابعادش رو دید واسه گذاشتش برگشت خونه. اینقدر زنگ زد و تشکر و تعریف کرد که گفتم
اگه یه باره دیگه در موردش حرف بزنه و تشکر کنه میام و پسش می گیرم . آدم خوبیه .
خوابگاهش رو واسه پاییز ست کرده اما انگار یه مشکل کوچولو تو ویزاش پیش اومده که من
بدم نمیاد یه کم مشکلش بزرگ بشه! رفت تهران که نمره تافل رو بهبود بده.


4 - مثل سایه دنبالم میاد اما تا بر می گردم ازم دور می شه . می خواد بره مسافرت و
گفت می خواد طوطیشو بزاره پیش من .


5 - همچنان توهمات و حس کردن هاش و اینکه از من داره کلی انرژی می گیره در حالی که
من تو دلم هر روز ازش بیشتر متنفر می شم . کسی که با احساساتش آخرین ذره احساسات
منو سر کشید .


6 - دختر دایی اومد و مجبورم کرده که این چندساله رو براش تعریف کنم . به یه سری
چیزا که می رسم می بینم عجب صبری داشتم . صبری که این روزا ازش خبری نیست . خیلی
چیزا رو فکر می کردم که یادم رفته و دیگه هرگز نمیاد تو ذهنم اما اومد . از خودم
بیشتر از همه اون خاطرات متنفرم .


7 - می گه دوست براش مهمه و اثراتی که روی اون میزاره . خیلی اتفاقی پسر عمه دوستم
از آب در اومد . نمی دونم این دنیای ما عجیب کوچیک شده .


8 – واسه نمره دانشگاه عجیب دل واپسم .


9 – هر کدوم از این اتفاقا می تونن کلی هیجان داشته باشن واسه هر کس اما واسه من
انگار روزمرگی بیهودست . تکرار مکرارات که انگار پایان هر کدومشون واسم معلوم و بی
مزه است . از خودم لجم می گیره که تن به حقارت این بازی زندگی می دم . هر کدوم از
این حرفای شیرین که گفته می شه و شنیده می شه می تونه یه دختر رو به میزان لازم
شیرین کنه  اما من طعم گس خودمو حفظ کردم.


10 – راستی اینجا می نویسم که تنم و ذهنم رو به خمودگی هر آشنایی و حقارت تعریف
واسه هر کس ندم. انتظاری ندارم کسی بخونه . اما اگه خوند شاید بخواد چیزی بهم بگه.

•جولای 14, 2007 • ۱ دیدگاه

1- استاد1 صراحتاًً پشنهاد داد. و من گفتم نمی دونم و تقریباً قبول کردم. اما از اون آدماست که کلی آدم به دوستی باهاش افتخار می کنه . خودشو کشت تا بگه عکسمو می خواد. آخه منو چه به نفر 2 المپیاد !
2- بهش گفتم وجودش و کاراش مانع پیشرفتمه. حالا هر جوری. بهش گفتم هرکی بپرسه ازم وجودشو انکار می کنم و این خودمو آزار می ده . گفتم حس نمی کنه که داره بهش توهین می شه؟ گفتم ترحم می خوای؟ گفتم آخه چیه که اینجوری داری خودتو منو داغون می کنی واسش ؟ بزار برم . گفت نه و گریه و همون حرفا. نتیجه اینکه امروز صبح اینجا بود . ولی من نمی خواستم و توفیق هم اجباری شده . حالم بهم می خوره که مرد واسه ترحم زار بزنه.
3- سوار اتوبوس شده و می خواد آباده نرسیده برگرده. اینم بد جور با خودش درگیره. کاری واسه اینکه رفتارش عوض بشه از دستم بر نمی یاد انگار. دلم ازش می گیره.شاید تنها آدمیه که منو به راحتی اذیت می کنه. دلم می خواست فردا می دیدمش.
4- نامه رو تحویل دادم . نمی دونم اثر داره یا نه اما استاد1 خیلی لطف کرد و نوشت که امتحان کتاب باز بوده . کاری که هیچ استادی نمی کنه.
5- استاد1 نرسیده سفارش یه تابلو نقاشی رو دادن!

•جولای 12, 2007 • ۱ دیدگاه

کف اتاق کنار شومینه که خاموش بود و بالای سرمون یا بهتر بگویم کنار بخاری که سمت چپ من بود و روشن بود کنار هم خوابیده بودیم. همیشه بعد از بوسه های طولانی مدت که فقط محدود می شد به لب ها و گونه ها و چشم ها و گردن و نهایتا شونه ای که از زیر لباس بیرون میافتاد کنار هم می خوابیدیم . بی آن که مرز های نا گفته رو بشکنیم هم آغوشی ما به همین محکم فشار دادن ها محدود می شد . دیگر مثل دفعات اول برایم عجیب نبود که روی کاناپه مرا به روی خودش می کشید و گردنم را نفس می کشید و می دانستم به زودی روی زمین در هم می غلتیم. اون روز کمی پیشرفت کرده بود و دستش را به زیر بلوز پشمی خارخاریم انداخته بود به جستجوی لذت بیشتر . حال هر دو بعد از کشاکش همیشه کنار هم بدون کلام رو به سقف خوابیده بودیم . فکر می کردم خوابیده نگاهش کردم او هم به سقف خیره نگاه می کرد . نگاه من را که دید لبخند کمرنگی زد و یقه بلوزم را که به عادت همیشه روی لبهایم می کشیدم پایین داد و مشغول شد . خودم را رها کردم تا صدا را بهتر بشنوم . باران . دستش آن زیر جا مانده بود و انگار می خواست به روی خودش نیاورد . چشمانم را بستم . با داغی لبهایش روی پوست شکمم بیدار شدم …. خسته از کشاکش دوباره بالای سرم بود . دست بردم و سیگارش را گرفتم و کام گرفتم . خواست پس بگیرد تابیدم که دستش نرسد و آغاز…روان نویس را برداشته بود و بلوزم را تا سینه هایم بالا زده بود و شاید خوشحال از فرصت به دست آمده تمامی تنم را وارسی می کرد و خط می کشید . بی حال سرم را بالا آوردم شکمم را به چهار قسمت نامساوی تقسیم کرده بود خطی از میانه سینه چپ تا پایین و خطی از زیر سینه چپ تا زیر سینه راست و پهلو روی خطوط دوایر متحد مرکزی می کشید و لابه لای آنها خطوط دیگر . دستش را گرفتم که نکن! گفت مگر جای دیگری هم می روی امروز؟ می دانستم نباید بحث و اعتراضی کنم وگرنه ، تمام کردن قائله به چند هفته دیگر طول می کشید . چشمانم را بستم و به باران گوش دادم . لبهانم داغ شد . گاهی در دلم می خواستم یک باره برهنه ام کند و کار را تمام کند و هر دفعه باز هم تا فردایش دل دردهایم از هوس ادامه داشت خودش را نمی دانم چه می کرد. بعدها فکر کردم شاید عیبی چیزی . اما در انتها ثابت شد که در اشتباه مطلق بودم . حال نوبت من بود روان نویس مشکی واتر پروف و اعتراض او با ” مگر باز کسی امروز می آید اینجا ؟ ” تمام شد . بلوزش را بالا زدم و یک طرف شلوارکش را تا کشاله پایین . شروع کردم . گلی کشیدم که تا روی کلیه هایش ادامه داشت . گل پر بود از خار . بوسه زدم تا به سینه رسیدم همان جور بود که می خواستم جای خلوتی پیدا کردم و نیم رخی که معمولا امضا خودم بود رو زدم . بهانه شکستن سکوت باران پرسیدم اینها که کشیدی یعنی چه؟ گفت . گفتم چی؟ گفت یعنی یک جور طلسم که دیگر دست کسی به بدنت نمی خورد…
غافل از اینکه عزیزم ، طلسم تو هم بی فایده بود…