از نظر من مرد یعنی مرد . یعنی همین معنی و مفهومی که از شنیدن کلمه مرد به ذهن الغا می شود . مرد از نظر من یعنی پر جذبه و مغرور .موجودی با ثبات و استوار ، منطقی و وفادار به خویش و بی عیب و نقص درست مثل یک اثر هنری . که خودش را ارزان نفروشد . با قامت کشیده با شانه های ستبر و پهن . مسئولیت تمامی دروغ و راست های زندگی اش را به راحتی بپذیرد. با لبخندی سرد و سنگین که وجود تو را به بودنت مشکوک کند. مرد برای من به معنی معشوق نیست . مرد برای من یک رقیب است که ارزش جنگ داشته باشد . مردی که او را به چالش بکشی ، به او بد کنی ، برای او مانع بتراشی و اینقدر وجود و هوش داشته باشد که این را پس زدن نداند . مردی که چیزی از وجودش به من سرایت نکند به جز قاطعیت و آرامش . مردی که به همه چیز مسلط باشد و در عین حال مانند کودکی همه وقایع را به همان گونه که اتفاق می افتد بپذیرد . مردی که شکنجه کردنش کاربیهوده ای نباشد . مردی که بتواند از دهانت خارج کند ” من شکسته ام “. مردی که نخواهد تاوان چیزی را بدهی . تاوان زیبا پرستی و دیگر خواهی و خانواده خواهی را.مردی که بتوان او را تا جهنم واقعی پیش برد و باز گرداند . مردی که بتواند حکم کند ، مرا بشکند و بر من تسلط و اشراف داشته باشد. اراده زندگی و هستی را در وجودش داشته باشد . چیزی که به او خواهم داد تنم از روی دلسوزی و از خود گذشتگی نخواهد بود . در روابط با انسان ها هیچ گاه اینها را درک نکرده ام و اصلا این ها را امکان پذیر نمی دانم .من هر چیزی را به راحتی می پذیرم ، هر چیزی را ، به جز آنچه که برای دیگران راحت ترین و سهل ترین راه است ، یعنی راه میانه . شاید بقیه توجیهات و دلایل کافی داشته باشند اما می دانم که کنار آمدن با میانه ها کار من نیست . پس با بدترین ها در می آمیزم و بهترین را پشت سرم پناه می دهم. سلول های مغزم را برای بدترین ها حرام می کنم . تا روزی که یاد بگیرم متنفر نباشم . تا روزی که یاد بگیرم به اینها توجهی نکنم. آیا چون نمی توانم با آنها بجنگم ضعیفم؟ من نمی خواهم شاهد نابودی باشم. قبل از اینکه از بین ببرند من خودم را از بین خواهم برد . آنچه که آنها خرج این کار می کنند در مقابل آن چه من می دهم بی مقدار است. من دیگر به خودم اجازه نمی دهم که در دنیای اینها شاد و خوشبخت باشم. حالا که مجبورم در دنیای اینها زندگی کنم پس زجر کشیدن را انتخاب می کنم. در تمامی لحظات عمرم با هر عمل شرم آوری که انجام دهم. تظاهر اهمیت قضیه را روشن تر می کند . من با اینها نمی خندم و نمی جنگم. این تنها راهیست که می دانم و از من ساخته است. سرم را زیر برف نمی کنم .راست در چشمان این دنیا می نگرم. از لاک خودم سنگر نمی سازم بلکه به طرف دنیا می روم و با زشتی ها و دردهایش زندگی خواهم کرد و بدترین بلاهایی که می تواند بر سرم بیاورد را انتخاب می کنم . در مورد چه می گفتم ؟ مرد؟ آها مرد… بله مرد… می دانی نقطه ای وجود دارد که در آن درد متوقف می شود…
* خواندن کتابی که گفته بودم در شکل گیری این افکار تاثیر گذار بود.
